|
|
|
|
|
آدم یه دو تا دوست فهیم و موقعیت شناس داشته باشه ، دیگه هیچی از خدا نمیخواد! شبی که فردا صبحش باید آزمایش بدم ، زنگ زده واسه تذکر اینکه آزمایشی که قراره انجام بدم به حدی درد داره که ممکنه وسطش_ مثل دختر خاله اش_ غش کنم!!! اما بشنوید از روز آزمایش که من نفر پنجم بودم. نفر اول یه خانم مسنه که با ویلچر وارد اتاق آزمایش میشه و دو دقیقه بعد جیغ و دادش به آسمون میرسه! پس مجبورم در راستای آرامش دادن به مامان با لبخندی سرشار از بلاهت برگردم و بگم صدا از بیرونه!!! ولی مامان که بچه نیست و با هر جیغی که اون بنده خدا میزنه دونه های تسبیح رو تندتر از لای انگشتاش رد میکنه و همزمان آیت الکرسی و .. هم میخونه! نفر دوم یه آقای جوون و ایضا خوش تیپه که با اعتماد بنفس جذابی داخل اتاق میشه و هنوز سه دقیقه نگذشته که شروع میکنه به تولید انواع و اقسام صداهای عجیب و مسخره! جوری که من یکی نمیتونم خنده ام رو کنترل کنم و نیشم بازه ! مشغول همین هرهر یواشکی ام که پرستار میاد و نفر سوم و چهارم رو هم صدا میزنه که هر دو ازترس، کلاً انصراف میدن ویهویی نوبت منِِِ سر خوش میشه و در جا مظلوم میشم، جوری که دستهام به شدت سفید میشن و میلرزن! حالا خوبیش اینه که پرستار خیلی ماه هستش و کلی آرومم میکنه؛ و در کمال حیرت هیچی از درد نمیفهمم؛ حالا مامان بنده خدا هم پشت در خیال میکنه که من به خاطر اونه که داد و بیداد نمیکنم و هی بیشتر عذاب میکشه! در حالی که آرامبخشی که بهم زده بودن باعث شده بود که هیچی نفهمم... نتیجه: خدا رو شکر خود آزمایش و نتیجه اش خیلی بهتر از پیش تصورات ذهنی من و مامان بود... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز برای تثبیت نوبتم!! ساعت سه رفتم مطب تو راه بازگشت باید از پل عابر پیاده استفاده میکردم کسی رو پل نبود و منهم در حالی که غرق فکر بودم و سرم پایین بود تند راه میرفتم و نفهمیدم که چی شد که یه آدم عوضی کثیف یه حرکت خیلی زشتی انجام داد در یه لحظه چنان کنترل خودم رو از دست داده بودم که شروع کردم به داد و فریاد و فحشهای خواهر رو مادر دادن!!!!!!!!!! و برگشتم که به راهم ادامه بدم اما یهو به ذهنم رسید که نا زنم اگه نرم و یه فصل کتک سیر بهش نزنم برگشتم سمتش که دیدم رو پل نیست به سرعت دویدم سمت پله های پل و دوان دوان خودم رو به پایین پله ها رسوندم اما معلوم نبود کدوم گوری رفته بود و عقده سیلی زدن تو گوشش اساسی موند به دلم! فکر نمیکردم یه زمانی اینجوری تو یه محل عمومی داد و بیداد راه بندازم و فحش های زننده بدم! خسته نباشم! تا رسیدن به ایستگاه تاکسی آرزو میکردم دوباره این اتفاق برام تکرار بشه تا حد اقل نفر جدید رو یه کتک مفصل بزنم و دلم خنک بشه! بی شرف های بی ناموس!! با اعصاب فرا سگی رسیدم خونه ...
اما نتیجه دکتر رفتن: گفت داروهای خوبی برات تجویز کرده بودم که باید نتیجه میگرفتی که چون نگرفتی مجبورم فلان آزمایش رو انجام بدم تا مشکل اصلی بطور دقیق بررسی بشه!!! گفتم آقای دکتر نمیشه از یه شیوه دیگه به نتیجه رسید که گفت نه! چیزی نمونده بود تو مطب بزنم زیر گریه درنتیجه در حالی که خودم رو خونسرد نشون میدادم از مطب زدم بیرون و تو یکی از کوچه های خلوت زنگ زدم به نزدیک ترین دوستم و زار زار گریه کردم!!! بعد هم مثل این دختر فراری های بی پناه تو تاکسی اشکم بند نمیومد( دلتون سوخت آره؟ ـــــــــــــــــــــــــ پ" حالا نگید مینو عجب آدم بی محاباییه ها! امروز به طرز استثنایی عصبی شدم! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
"تو همیشه تو ذهن من مرادف با یک خاطره ی خوب شاد مفرحی- این خیلی خوبه و من میخواستم چیزهای خوب رو همیشه داشته باشم" این اس ام اس سمیه یکی از همکلاسی های دانشکده ست که همراه با شوهرش که اونم همکلاسیمون بود دیشب رو برام سرشار از شادی کردن! دیروز اساسی بد حال و غمگین بودم واسه همین دنبال بهونه بودم که توی اون هوای بارونی و رعد و برق آسمون از خونه بزنم بیرون! اونم توی اهوازی که اگه یکی آب دهنش رو بندازه رو زمین تا سه روز فاضلاب هاش آب پس میدن دیگه چه برسه به دیشب که بارندگی شدید بود و توی خیابون ها سیل راه افتاده بود. سمیه هم ته مرام گفت کجایی تا من و علی خودمون جزوه رو برات بیاریم آدرس دادم و آماده شدم که برم سر نبش خیابون منتظرشون شم. به ترنم هم گفتم زود میام موبایلم رو هم برنداشتم آقا ما شش و نیم رفتیم سر نبش خیابون و بعد از نه شب بر گشتیم!!! فکر نمیکردم بشه با علی و سمیه خوش گذروند ... علی تو کلاس ملقب بود به خاجه حرمسرا! چشم چرون نبود اما خاله زنک بود! قد کوتاهی داشت و موهای پر پشت و مجعدی و همچین بگی نگی یه ذره هم سینه داشت! به جان خودم راست میگم! بر عکس سمیه قد بلند و فاقد اندام زنونه بود و صدایی دو رگه داشت.
علی خسیس زمان دانشکده حالا شده بود مرد متین و ساکتی که یه ریز خرج میکرد جوری که از رو رفتم و گفتم آقای علی شام مهمون من ..... اما سمیه هیچ عوض نشده بود همون آدم بی محابا و قد بلندی بود که همچنان حتی توی رستوران بلند بلند صحبت میکرد و تا آماده شدن غذا صندلیش رو سمت من چرخونده بود و گشاد نشسته بود و یه جمله در میون یه عزیزم به شوهرش میگفت و دستی به سر و گردنش میکشید!! دیشب واقعا بهم خوش گذشت و غمم از یادم رفت! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوستانی که محبت دارن و نگران سلامتی ام شدن نگران نباشن بادمجون بم آفت نداره ساعت هفت و نیم بعد از ظهر نوبت دارم اگه پست جدیدی نزدم بدونید سرطان ندارم در غیر اینصورت یه پست جگر سوز میزنم و از احساسات همتون سو ء استفاده میکنم! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
چند سال پیش که دوستم دچار نوعی بیماری مزمن شده بود به نظرم میومد که آدم خیلی بدبختیه بسکه مینالید! و حالا که به پزشک متخصص مراجعه کردم و فهمیدم بیماری من از مال اونهم بدتر و گسترده تره اصلا احساس بدبختی نمیکنم! مسخره ست اما اصلا احساس مریضی نمیکنم مگر اینکه که درد بی امان با میگرن همراه بشه در این صورت یه خرده دلم به حال خود میسوزه اما فقط یه ذره و همین که درد ساکت میشه همه چیز از یادم میره جز ساعات مصرف داروهام! فردا رو از دکتر به صورت اورژانسی نوبت گرفتم البته اورژانسی ای که یه هفته تو نوبت بودم ها!!! واقعا مسخره ست!
بابت فردا نگرانم و حس ششم بهم میگه که قراره چیزی بدی رو بشنوم! مطب این دکتره اهوازه و مثلا بهترینه توی خوزستان. فوق تخصص داره و در گفتن حقایق به بیمارهاش کوچکترین ملاحظه ای نداره! یه وقتهایی ازش میترسم! گاهی وقتها آدم از نحوه شنیدن یه خبر هولناک بیشتر میترسه تا از خود اون خبر! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شده تا حالا یه حرفی توی دلتون باشه یا بغضی توی گلوتون و برای اینکه حرف اصلی رو ننویسید بیاید و گزارش روزانه بدید؟! سرمای آذر ماه دل رو میسوزونه نه استخون رو! بدبختی اینه که هر سال هم یه آذر ماه داریم! و بدتر از اون اینه که الان من اهوازم ! اهواز+ آذر ماه= ؟ پی نوشت: عنوان این پست ربطی به محتواش نداره ضمن نوشتن یادم اومد و تو پست زمزمه اش کردم!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
خداییش فکرش رو هم نمیکردم! ما ۲۷ مهر بود که این بابا رو دیدیم و عاشقیتمون بیش از پیش زد بالا اما فرداش یعنی ۲۸ مهر که دوباره ملاقاتش فرمودیم حس کردیم چقدر آدم بیخود و لوده ایه!!! سوپرایز شدنم هم همین بود که این بابا از چشم ما در عرض ایکی ثانیه افتاد!! اما همش این نیست که ! خیلی چیزهای دیگه که در تصورم هم نمیگنجید و آرزوش رو داشتم به لطف خدا به دست آوردم ...
این روزها به دلایل فراوونی تو وبلاگ نیستم که الکی ترینش همین کنکور بهمن ماهه و مهمترینش خودشیرینی نزد والدین و ادای کنکوری ها رو درآوردنه!! البته پدر بزرگوار که برای رشته ما هیچ تره ای خرد نمیکنه و به نظرش تنها رشته ای که آدم عاقل باید بخونه پزشکیه!! و هنوز که هنوزه در هر فرصتی یادآوره میشه که رشته ام عمر تلف کردنه و اگر از اول کنکور بدم و برم پزشکی خیلی بهتره... بگذریم بعضی چیزها رو هیچ وقت نمیشه عوض کرد مخصوصا اگه مربوط به بابای من باشه! اخیرا هم که گیر داده ما رو بفرسته باشگاه بدن سازی!!!! معتقده زیادی بی تحرکم و یه دختر جوون نباید اینجوری باشه بعدش هم مثال میاره از دخترهای جوانی که تو خیابون مثل رستم دستان راه میرن! آخه جالبه این برادر کوچیکه ما که میره باشگاه با اینکه سه جلسه در هفته بیشتر نیست اما بابا همش بهش میگه بشین سر درست اما ما که نشستیم سر درسمون میگه پاشو برو ننه رستم بشو! البته این خصوصیت ذاتی باباست که هر جوری که باشی دلش میخواد یه جور دیگه بشی!! باز دم خودم دمای رفاه که هرجوردلم میخواد زندگی میکنم وگرنه تا حالا با تزهای بابا معلوم نبود کجا میبودم! مثل همین قضیه که گیر داد برم هند و از اول بشینم پزشکی بخونم!! حالا کی جرات داره به بابا بگه اگه میخواد خرج ما کنه لطفا ما رو بفرسته واسه خوندن رشته ی " روش شناسی مردمنگارانه" که تو ایران نیست!! بی خیال مهم اینه که من داره بهم خوش میگذره زندگیم روی روال خوبیه و از درس خوندن هم دارم لذت میبرم!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا بابت سورایزت ممنونم! خیلی مخلصم به مولا! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
میدونی چیه؟ از دیشب تا حالا دچار احساس " خود خر انگاری" شدم!! اصلا من به مقبره خانوادگی مون خندیدم که عاشق شدم!! بیشتر از یه ماهه که زندگیم کنسل شده سر این عشق و پشقم!! هیچی هم به هیچی! خدا که یه ماهه داره برام کلاس میذاره و از هر دری که وارد میشم یه بهانه میگیره! خدایا ببخشید خودم میدونم این تفسیر ذهن چرند بازه خودمه! تو که همونی که همیشه بودی این منم که هر روز یه تفسیری از تو دارم! اصلا میدونی چیه؟ قبول که من از این یارو خیلی خیلی خوشم میاد و برام دریا دریا موج مثبت داره و با دیدنش اساسی چشمم روشن میشه اما اگر هم نشه ها به تخمم! اصلا یعنی چی که من به این " گلی" عاشق بشم و اون یارو کوچکترین توجهی بهم نشون نده! الهی بمیرم حالا دارم احساسات پری خانوم شمس العماره رو درک میکنم نه خداییش مرد هم اینقده بی ذوق! آخه گوساله دارم باهات حرف میزنم یه نگاه بندازی جهنم نمیری ها! میدونید تقصیر خودم هم هست از هر کس که خوشم بیاد محاله اون طرف بفهمه! این قدر باهاش عادی برخورد میکنم که عمرا بفهمه ازش خوشم میاد!! خدا جون خیلی مرسی! جر خوردم بسکه التماست کنم! باز ما یه چیزی خواستیم و... اصلا تا حالا سابقه داشته من واسه یه چیزی یه ماه دعا کنم؟! تقصیر خودمه! خیلی گلابی ام! خیال کردم خدا رو میشه با دعا و مناجات و کلمات قشنگ تحت تاثیر قرار داد و تو رودربایستی انداخت! نه جونم! خدا فاعله! بخواد برآورده میکنه نخواد هم هیچی! میگم خدایا تو که هر دعایی میکردم برآورده میکردی حالا چطور شده که به جای اینکه رفیقم باشی رئیسم شدی؟ راست میرم چپ میام باهات حرف میزنم و تو هم که اصلا توجهی نداری. میشنوی و میدونی چی میگم اما مثل همین رئیس ها هست که برای حرفهای کارمندهاشون تره هم خرد نمیکنن تو هم اصلا برات مهم نیست که یه نفر یه ماهه چشم امیدش به رحمتته! عیبی نداره! خیلی مخلصیم! حالا که اون دعاهام رو دلت نمیخواد که برآورده کنی حداقل مهرش رو از ذهن و دلم خارج کن که راحت باشم! اوووووووووووووف __________________ خدايا فردا تولدمه اگه دوست داشتي سوپرايزم كن!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
گلاب به روتون نه گذاشتم نه برداشتم زرتی عاشق شدم!!! الان تنها و دل شکسته به درخت تکیه دادم .... به خدا همیشه فکر میکردم که چطوریه که یه دختر عاشق میشه؟ چطور یه دختر جرات میکنه در علاقه مند شدن پیش قدم بشه وقتی که اصولا نمیتونه اقدامی کنه! و از همه مهمتر چطور میشه از عشق زمینی رسید به خدا!! حالا جواب تمام این سوالاتم رو در کمتر از یه ماه گرفتم ! ها یه چیز دیگهههههههههههه اینکه میگفتم کسی که در یه نگاه عاشق میشه مسلما خیلی جواده و فیلم هندی هم زیاد دیده و در کل بسیار بی کلاس و سطحیه! حالا جاتون خالی همین بلا مستقیم رو سرم نازل شد!! اونم تو یه نگاااااه!این رو هم بگم فکر نکنید طرف خیلی تیپه یا مثلا خیلی تیکه است ها!! چه بسا به چشم هیچ کس نیاد اما لامصب خیلی برام موج مثبت داره ! اونم برای من!!!!! میگم اینقدر این روزها سر این قضیه دست به دامان خدا شدم که اصلا خیلی رابطه ام با خدا توپ شده و هزار سوال هم به سوالاتم اضافه شده!!! میگم برام دعا کنید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم برگشتم اهواز ! دو شنبه یا چهارشنبه هم میرم خرمشهر و احتمالا تا دو شنبه اینده میمونم و خرمشهر و آبادان رو منور میکنم! نه!! با این خوندنم حتما قبل میشم ! منتها نه جامعه شناسی تهران بلکه پی پی شناسی دانشگاه آزاد ابهر!! فعلا که بنا به دلایل بسیار عجیب و غریبی که اگه شد مینویسم تمرکز ندارم و نمیتونم درست درس بخونم!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که تا همین چند سال پیش با شروع ماه رمضون عزا میگرفتم! شاید همین ناشکری هام باعث شد که جوری مشکل پیدا کنم که سه سال متوالی نشه روزه بگیرم! ودماغم اساسی سوخت! همچین دم ربنا که میشد کلی دلم میگرفت که روزه نیستم. روزهای آخر رمضون هم که نمیشد جلوی ریزش اشک حسرت رو گرفت. مثل بچه ای که پشت در اتاقی که همه واسه جشن تولد و خوردن دعوت شدن نگهش داشتن و میگن تو نیا! اما امسال رو که میتونم بگیرم از تک تک لحظاتش لذت میبرم و خدای مهربون رو شکر میکنم که دوباره داره تحویلم میگیره! اصلا روح ایمان بهم برگشته! باور کنید! چند روز پیش یه حدیثی رو تو تلویزیون خوندم ( فکر میکنم از امام صادق بود) با این مضمون که هر کس یه روز رو بدون دلیل روزه نگیره روح ایمان ازش جدا میشه! تنم لرزید حس کردم ممکنه تو این سه سال گذشته روزهایی بوده که میشده روزه بگیرم و من از ترس بدتر شدن معده ام نگرفتم ! وهمین شده بود که ارتباطات معنویم با خدا یه جوری شده بود که هیچ به دل نمی نشست. حس میکردم نمیتونم زیبا و شاسیته خدا روپرستش کنم. یه جوری بودیم با هم! درست مثل پدر و فرزندی که با هم مشکل دارن وپدره همواره به بچه کمک میکنه اما نه با محبت آشکارا! اون بچه هم هی خر تر بشه و غرق تر در دنیای خوشی های الکی!! واقعا و از ته دل خدا رو شکر میکنم که دوباره من رو تو مسیر عشق به خودش قرار داد. خدا خودش میدونه که هر کاری میکردم که دوباره بهش نزدیک شم اما نمیشد یه دست نامرئی منو به عقب هول میداد و چونه ام رو میگرفت و صورتم رو به سمت دیگه ای میچرخوند! اما این رمضون حقیقتا ماه رحمت خداست. حس میکنم دوباره همه چی داره مثل گذشته میشه! خدایا دوست دارم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||